تبليغاتX

دريافت كد در بهاربيست

آمار وبلاگ

تعداد بازديدهای اين وبلاگ:

خدمات وبلاگ نویسان


منبع کدهای وبلاگ قصه عشق


قصه عشق











روزگاری در گوشه ای از دفترم نوشته بودم

تنهایی را دوست دارم چون بی وفا نیست

تنهایی را دوست دارم چون تجربه اش کرده ام

تنهایی را دوست دارم چون عشق دروغین در آن نیست

تنهایی را دوست دارم چون خدا هم تنهاست

تنهایی را دوست دارم چون در خلوت و تنهایم در انتظار

خواهم گریست و هیچ کس اشکهایم را نمی بیند


اما امروز که تو را دیدم نوشتم



از تنهایی بیزارم چون تنهای یاد آور لحظات تلخ بی تو بودنم است

از تنهایی بیزارم زیرا فضای غم گفته سکوتم تو را فریاد میزند

از تنهایی بیزارم چون به تو وابسته ام

از تنهایی بیزارم چون با تو بودن رو تجربه کردم

از تنهایی بیزارم چون خداوند هیچ انسانی رو تنها نیا فریده

از تنهایی بیزارم چون خداوند تو رو برایم فرستاد تا تنها نباشم

از تنهایی بیزارم زیرا هر وقت تنهایی گریه کنم
دستهای
مهربانت را برای پاک کردن اشک هایم کم می آورم

از تنهایی بیزارم چون شیرین ترین لحظاتم با تو جان میگیرد

از تنهایی بیزارم چون کویر خشک لبام عطش باران محبت از لبانت را دارد

از تنهایی بیزارم چون چون هنوز به قداست شانه هایت ایمان دارم

از تنهایی بیزارم چون تمام واژه های شعرم با تو بودن را فریاد میزند

از تنهایی بیزارم چون هیچگاه تنهایی را درک نکردم

همیشه و همه جا در همه حال حضورت را در قلبم حس کردم پس بگذار با تو باشم

عاشقانه در آغوش پر مهرت بمیرم

تا همیشه ماندگار باشم

تنهایم نگذار

عـــــــــــــــــــــشـــــــــــــــــــــــــــــقـــــــــــــــــــــــــــــــمــــــــــــــــــــــــــــــــــي

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388 ساعت 18:2  توسط دو یاس  | 



نامه ای عاشقانه از دکتر علی شریعتی

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


باتو، همه ی رنگهای این سرزمین مرا نوازش می کند
باتو، آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند
باتو، کوه ها حامیان وفادار خاندان من اند
باتو، زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند
و ابر،حریری است که بر گاهواره ی من کشیده اند
و طناب گاهواره ام را مادرم، که در پس این کوه ها همسایه ی ماست در دست خویش دارد

باتو، دریا با من مهربانی می کند
باتو، سپیده ی هر صبح بر گونه ام بوسه می زند
باتو، نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می زند
باتو، من با بهار می رویم
باتو، من در عطر یاس ها پخش می شوم
باتو، من در شیره ی هر نبات میجوشم
باتو، من در هر شکوفه می شکفم
باتو، من در هر طلوع لبخند میزنم، در هر تندر فریاد شوق می کشم، در حلقوم مرغان عاشق می خوانم و در غلغل چشمه ها می خندم، در نای جویباران زمزمه می کنم
باتو، من در روح طبیعت پنهانم
باتو، من بودن را، زندگی را، شوق را، عشق را، زیبایی را، مهربانی پاک خداوندی را می نوشم
باتو، من در خلوت این صحرا، درغربت این سرزمین، درسکوت این آسمان، در تنهایی این بی کسی، غرقه ی فریاد و خروش و جمعیتم، درختان برادران من اند و پرندگان خواهران من اند و گلها کودکان من اند و اندام هر صخره مردی از خویشان من است و نسیم قاصدان بشارت گوی من اند و بوی باران، بوی پونه، بوی خاک، شاخه ها ی شسته، باران خورده، پاک، همه خوش ترین یادهای من، شیرین ترین یادگارهای من اند.
بی تو، من رنگهای این سرزمین را بیگانه میبینم
بی تو، رنگهای این سرزمین مرا می آزارند
بی تو، آهوان این صحرا گرگان هار من اند
بی تو، کوه ها دیوان سیاه و زشت خفته اند
بی تو، زمین قبرستان پلید و غبار آلودی است که مرا در خو به کینه می فشرد
ابر، کفن سپیدی است که بر گور خاکی من گسترده اند
و طناب گهواره ام را از دست مادرم ربوده اند و بر گردنم افکنده اند

بی تو، دریا گرگی است که آهوی معصوم مرا می بلعد
بی تو، پرندگان این سرزمین، سایه های وحشت اند و ابابیل بلایند
بی تو، سپیده ی هر صبح لبخند نفرت بار دهان جنازه ای است
بی تو، نسیم هر لحظه رنج های خفته را در سرم بیدار میکند
بی تو، من با بهار می میرم
بی تو، من در عطر یاس ها می گریم
بی تو، من در شیره ی هر نبات رنج هنوز بودن را و جراحت روزهایی را که همچنان زنده خواهم ماند لمس می کنم.
بی تو، من با هر برگ پائیزی می افتم
بی تو، من در چنگ طبیعت تنها می خشکم
بی تو، من زندگی را، شوق را، بودن را، عشق را، زیبایی را، مهربانی پاک خداوندی را از یاد می برم
بی تو، من در خلوت این صحرا، درغربت این سرزمین، درسکوت این آسمان، درتنهایی این بی کسی، نگهبان سکوتم، حاجب درگه نومیدی، راهب معبد خاموشی، سالک راه فراموشی ها، باغ پژمرده ی پامال زمستانم.
درختان هر کدام خاطره ی رنجی، شبح هر صخره، ابلیسی، دیوی، غولی، گنگ وپ رکینه فروخفته، کمین کرده مرا بر سر راه، باران زمزمه ی گریه در دل من، بوی پونه، پیک و پیغامی نه برای دل من، بوی خاک، تکرار دعوتی برای خفتن من ، شاخه های غبار گرفته، باد خزانی خورده، پوک ، همه تلخ ترین یادهای من، تلخ ترین یادگارهای من اند.

:: دکتر علی شریعتی ::
گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388 ساعت 17:21  توسط دو یاس  | 


+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388 ساعت 19:17  توسط دو یاس  | 


 آپلود عکس
+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388 ساعت 21:52  توسط دو یاس  | 



دريافت كد ستاره باران وبلاگ

Digital Clock - Status Bar